با گذشت شش سال از رشد پدیده ای به نام احمدی نژاد به عنوان صریح ترین نماینده راست رادیکال اسلامی، جامعه روشنفکری ایران هنوز تحلیل جامعی از عوامل برآمدن او و جریان حامی اش بدست نداده است. عمده تحلیل ها حول تحلیل ریشه های سیاسی این پدیده دور می زند ( نمونه ای از این تحلیل را می توانید در مطلب ظهور راست رادیکال یا اسرار برآمدن دولت احمدی نژاد به قلم نویسنده این سطور بخوانید). اما پدیده احمدی نژاد علاوه بر بعد سیاسی، ریشه در بستر اجتماعی، فرهنگی و روانشناختی جامعه ایران نیز دارد. به تازگی مطلب جالبی در این خصوص ظاهراً در یک نشریه افغانی به چاپ رسیده که به ابعاد فراموش شده برآمدن احمدی نژاد می پردازد. این مطلب تلنگری به ماست تا نگاه فرهنگی و اجتماعی مان را نسبت به مساله سیاست تقویت کنیم و ریشه های پنهان وقایع سیاسی در بستر جامعه و فرهنگ مان را از یاد نبریم.
***
همه ما قدری احمدی نژاد در خود داریم!
احمدینژاد پدیدهی غریب و همهنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهینآمیز یک جوانک بسیجی تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر میشوند که دیگر جهان را نمیفهمند. شان اجتماعیشان، ارج فرهنگیشان و منش و سلیقهیشان لگدکوب میشود، به زندگی خصوصیشان تجاوز میشود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار میزند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این «معجزهی هزارهی سوم» رخ داده است.
احمدینژاد حاشیه را بسیج میکند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود میدواند و آنان میدوند، در حالی که به عابران دیگر تنه میزنند و هیاهو و گرد و خاک میکنند. محمود احمدینژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بودهاند. او خزانهی مرکز را تهی میکند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقهی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزهی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند. در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدینژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که داکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتوم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شدهاند. احمدینژاد به همه درس میدهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین میدهد. پیش لوطی هم عنتربازی میکند.
احمدینژاد ترکیبی از رذالت و سادهلوحی است. او مجموعهای از بدترین خصلتهای فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه میکند: دروغ میگوید و ای بسا صادقانه. غلو میکند، زرنگ است و تصور میکند هر جا کم آوردی، میتوانی از زرنگیات مایه بگذاری و جبران کنی. در وجود همهی ما قدری احمدینژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقبماندگیمان حرف میزنیم، از آن ابراز نفرت میکنیم. اما آن هنگام نیز که لاف میزنیم و خودشیفتهایم، باز این وجه احمدینژادی وجود ماست که نمود مییابد. احمدینژاد تحقیر شدهای است که خود تحقیر میکند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرت اش که مینگرد، میپندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدینژاد نمایندهی سنتی است جهشکرده به مدرنیت. او مظهر عقبماندگی مدرن ما و مدرنیت عقبماندهی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدینژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هالهی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکهای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هستهای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مكتب ها و دانشگاهها تعطیل میشدند، حق بود بر سر در آموزش و پرورش مینوشتند «این خرابشده تا اطلاع ثانوی تعطیل است» و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.
احمدینژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتیهای ما هستند. میان احمدینژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدینژادیسم وجود دارد، آن جایی که یاوه میگوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی میشود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدینژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. افسران لوسآنجلس همگی مقداری احمدینژاد در درون خود دارند.
احمدینژاد نشاندهندهی جنبهی «مردمی» جمهوری اسلامی ايران است، جنبهای که اکثر منتقدان آن نمیبینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیدهاند و از همدستیها و همسوییهای دولت و جامعه غافلاند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده میشود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمیدانیم. برای این که نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همهی تحلیلها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رای احمدینژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشهی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

مایکل بولتون، سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل که از برکناری مشایی از معاون اولی احمدی نژاد اظهار تأسف کرد احتمالاً فراموش کرده بود هنگام انتصاب او اظهار تعجب کند. بولتون باید ابتدا می پرسید چطور کسی که هولوکاست را یک دروغ می داند و بارها خواهان از بین رفتن اسراییل شده است، فردی را معاون اول دولتش کرده که مردم اسراییل را دوست خود می داند. این تناقض به گمان من چهره دوگانه و ژانوسی احمدی نژاد را برملا می کند؛ چهره ای که بر اساس عنصر اصلی سیاست او یعنی فریبکاری ساخته شده است. احمدی نژاد سیاست فریبکاری را هم در درون ایران و هم در خارج کشور پیش برده است. او به تمامی چهره یک «عوامفریب» را به نمایش گذاشته. در داخل با پرداخت سهام عدالت به 40 میلیون ایرانی خود را رابین هود فقرا جا زد در حالی که همزمان با واقعی کردن قیمت آب و برق و گاز و بنزین پول داده شده را پس می گرفت. تناقض گفتار و رفتار احمدی نژاد در چهار سال ریاست بر دولت به گونه ای بود که دولتی که خود «مهرورز» نامید اکنون از دید مردم خودکامه و زورگو قلمداد می شود. سیاست خارجی او نیز با عنصر فریبکاری سرشته بود. پس از بهره برداری اولیه از شعار نفی هولوکاست و اظهار دشمنی با اسراییل، وقتی واکنش های تند غرب را دید مشایی یکی از معاونان خود را وادشت تا در یک سفر خارجه از دوستی با مردم اسراییل سخن بگوید. بالاکشیدن مشایی به مقام معاون اولی درست زمانی که جنبش مردمی ضد کودتای 22 خرداد، مشروعیت دولت او را نزد جهانیان مخدوش کرده بود هم برای ادامه همین فریب بود. مشایی آن روی دیگر چهره احمدی نژاد است؛ چهره ای که فریبکاری را در داخل و خارج کشور سیاست اصلی خود قرار داده است. این چهره هیچگاه نتوانسته به طور کامل مردم ایران را فریب دهد اما انگار بعضی از سیاستمداران غربی نظیر بولتون را فریب داده است.
كودتاي ۲۲ خرداد ۸۸ در قالب خيانت به رأي مردم، شاید آخرین فرصت تجديد مشروعيت جمهوري اسلامي را بر باد داده باشد. کودتا آشکارا یک قمار بود؛ اما رهبری، این عالی ترین مرجع قدرت در نظام اسلامی، نخواست یکدستی بدست آمده پس از خروج اصلاح طلبان از قدرت را حتی با چیزی همپایه مشروعیت نظام تعویض کند. رهبری البته طمع آن داشت تا هر دو موهبت را به چنگ آورد؛ با کشیدن مردم به پای صندوق رأی نمایش مشروعیت دهد و با نخواندن رأی آنها رییس جمهور مطلوب خود را بر رأس دولت بنشاند. تا شنبه پس از انتخابات هم ظاهراً کامیاب بود اما اعتراض غیر منتظره و دامنه دار مردم به کودتا هر آنچه او بافته بود پنبه کرد. مشروعیت نظام پیش پای سوگلی تازه یافته، محمود احمدی نژاد، قربانی شد و این تاوان قربانی شدن جمهوریت نظام بود.
جمهوری اسلامی حاصل ترکیب فهم و اراده ملت و فهم و اراده بخشی از روحانیت سیاسی است. این فهم و اراده در آستانه انقلاب اسلامی و پس از آن یکی شد و ساختار دوگانه رژیمی را پدید آورد که در اساس باید حکومت مردمی باشد که حاکمیت خداوند و نمایندگانش را روی زمین پذیرفته اند. اما هیچ تضمینی نبود که فهم مردم در بستر زمان تغییر نکند و با فهم روحانیون حاکم زاویه نیابد، چنانکه یافت و خود به گونه ای دیالکتیکی سرمنشأ تغییر فهم روحانیون سیاسی از حاکمیت شد.
جمهوری اسلامی از آغاز تأسیس، هر فهم متفاوتی را نفی کرده و مانع حلول اراده آن به درون ساختار نظام شده است، جامه قانونی (نظارت استصوابی) برای این ممانعت دوخته و حتی از حذف همراهان گذشته خود هم نگذشته است. دوم خرداد 76 از روزنه نمایش رژیم برای آشتی مصنوعی با بخشی از حذف شدگان (مجمع روحانیون مبارز) ناگهان و به گونه ای پیش بینی ناپذیر اراده مردم به رژیم تحمیل شد و هشت سال پر از اضطراب بر هر دو طرف گذشت. اما روشن بود که رژیم دیگر بار اجازه نمی دهد اراده مردمی که فهمشان از رابطه خود و روحانیت حاکم تغییریافته حتی در قالب رأی به هاشمی رفسنجانی- کسی که اصولگرایان مسوول راه یابی اصلاح طلبان به ساختار قدرت می دانند- ارکان نظام را به لرزه درآورد. البته در این اثنا هم فهم روحانیت سنتی تغییر یافت، نظریه حکومت اسلامی، یعنی اسلام منهای جمهوریت، ایده غالب شد و دست بردن در رأی مردم توجیه شرعی یافت. با این حال رهبر فعلی همچنان مشروعیت مردمی نظام را حیاتی می داند؛ حتی اگر این مشروعیت حاصل کشاندن صوری مردم به پای صندوق رأی برای حضوری نمایشی و تبلیغاتی باشد. در این راستا احمدی نژاد به واقع کشف بزرگی بود. احمدی نژاد نماینده بخشی از جریان فاشیستی راست رادیکال ایران است که رفتار پوپولیستی و ژست های عدالت طلبانه اش می تواند طبقه تهیدست شهری را به عنوان عظیم ترین نیروی حاشیه نشین جامعه ایران به صحنه بکشاند. همچنین او دشمنی آشکاری با اصلاح طلبان و هاشمی داشته است. کافی بود در انتخابات 84 آرای او را اندکی شارژ کنند؛ امری که فغان نامزدهای دیگری چون هاشمی و حتی قالیباف را هم برآورد. اما حدیث انتخابات 88 دیگر بود. حضور موسوی وسوسه مشروعیت بخشی به نظام را از طریق جلب آرای مردم به صندوق ها برآورده می کرد اما خطری آشکار بود چرا که هم اصلاح طلبان و هم هاشمی را پشت قبای خود داشت. شارژ آرای احمدی نژاد برای پیروزی ولو در دور دوم انتخابات چندان دشوار نبود؛ اما مقابله با شائبه تقلب که اصلاح طلبان از پیش مطرح کرده بودند و هاشمی ناگاه با نامه سرگشاده ای در قالب هشدار به رهبری عریان ساخت، سناریوی دیگری نیاز داشت. شاید چنین پنداشته بودند که فاصله ده میلیونی آرا زبان همه را در کام فرو می برد اما ندانستند که دروغی چنین آشکار مردمان را بیش از آنچه در ذهن آید خشمناک می کند؛ چرا که مردم خود دیده بودند موج سبزی را که رأی «نه به احمدی نژاد» را در صفوفی به وسعت یک کشور به صندوق انداخته بود. هیچ چیز حتی تهیدستان شهری حریف این موج نمی شد الا یک چیز؛ تقلب، آنهم تقلبی به وسعت میلیون ها رای، به وسعت بزرگترین دروغ قرن!
بدین ترتیب قمار بزرگ به فرجام آمد. رهبری نظام آن کس را که بیشتر به نظراتش نزدیک بود از صندوق بیرون کشید؛ اما بهایی سنگین پرداخت کرد؛ چرا که اعتراضات مردم کودتا و ساختار مدافع آن را، به چالش کشید. ناگاه همه در ایران و در جهان دیدند که چگونه اراده جمهور پیش پای اراده رهبر قربانی شد. چگونه سرکوب آغاز گشت و پرونده جمهوریت با خون مردمان مختومه شد. جمهور زیر باتوم و گلوله حاکمان فریاد برآورد که با رأی دزیده شده نمی توان نمایش مشروعیت داد؛ تاوان قربانی کردن جمهوریت بر باد رفتن مشروعیت رژیم است.
پس از چندین روز راهپیمایی آرام، تازه داشتیم از اعتراضات دموکراتیک خود لذت میبردیم که آقا ضمن حمایت آشکار از مترسک سر جالیزش خواست فصل الخطاب باشد که نشد. البته از قبل تدارکات لازم را برای سرکوب چه از لحاظ روانی و چه از لحاظ نیروهای ضد شورش دیده بودند.
انتخابات روز 22 خرداد، براي مايي كه راهبرد اصلاح را در وضعيت كنوني مناسب ترين روش سياست ورزي مي دانيم، صرفاً انتخاب يك رييس جمهور نيست؛ انتخابي براي شكست احمدي نژاد نيز هست. اين نكته از آن جهت واضح و مبرهن است كه در صورت رسيدن انتخابات به مرحله دوم همه ما به رقيب اصلاح طلبِ احمدي نژاد راي مي دهيم؛ خواه آن رقيب كروبي باشد خواه موسوي. بركناري دولت فعلي يك سياست قطعي اصلاح طلبانه است. از اين منظر تأمل در انتخاب كانديداي اصلاح طلب دور اول انتخابات هم ضروري مي نمايد. انتخاب ميان موسوي و كروبي نه تنها انتخاب ميان دو گونه سياستمدار، بلكه انتخابي است براي شكست دادن جريان حاكم بر دولت فعلي.
گرچه چنانكه در پست قبلي آمد بر اساس مباني سنخ شناسي نوع سياستمدار، ترجيح من مهدي كروبي است اما مباني همين تفكر گذر از ترجيحات شخصي به قصد دست يابي به نتايج بهتر را توصيه مي كند. طبعا همچنان برآنم كه سياستمدار مسووليت گرايي چون كروبي بر سياستمدار اخلاق گرايي مانند موسوي مرجح است؛ اما انتخاب يكي از اين دو بدون در نظر داشتن رقيب جدي آنها اشتباه است. چرا كه ما راي دهندگان يا به تعبير ماكس وبر سياستمداران موقت هم در مقابل نتيجه انتخاب مان مسووليم. اگر سياستمدار مسووليت گرا را مي پسنديم، خود نيز بايد مسوولانه انتخاب كرده باشيم. بايد به اين مساله بيانديشيم كه كداميك از دو كانديداي اصلاح طلب شانس بيشتري براي شكست رقيب را دارند. موج سبزي كه ميرحسين موسوي در سراسر ايران به راه انداخته قابل چشم پوشي نيست. اين موج مردمي است، مستقل است، جوان و پوياست و بر آن انگ پوپوليسم هم روا نيست چرا كه مطالبات تعريف شده اي دارد.
ميرحسين به هرحال توانسته در منظر عمومي معرف آنتي تز و برابر نهاد احمدي نژاد باشد. گفتن «نه» به احمدي نژاد، گفتن «نه» به جريان راست راديكال اسلامي در ايران است و اين مهم بهتر است با كنار رفتن اين جريان از دولت همراه باشد؛ امري كه از طريق راي به ميرحسين امكان حصول بيشتري دارد. انتخاب ميرحسين در شرايط حاضر، يعني شانس بيشتر براي پيروزي بر احمدي نژاد و يارانش. انتخاب موسوي در شرايط حاضر انتخابي عملگرايانه است.
موسوي يا كروبي؟ اين سوال امروز فراروي همه كساني است كه راه سياست ورزي در شرايط اكنون كشور را «اصلاحات» مي دانند. خوشبختانه يا بدبختانه تفاوتي ميان نوع اصلاح طلبي ميرحسين و كروبي نيست. اين دو شبيه ترين گفتمان اصلاح طلبي را نمايندگي مي كنند: يعني اصلاحات در چارچوب قانون اساسي جمهوري اسلامي. نوعي اصلاح طلبي حداقلي كه فقط دوره گذار از حاكميت اقتدارگرا را به سوي دموكراسي محدود و كنترل شده نمايندگي مي كند. موسوي و كروبي هر دو از اصلاحات ساختارشكنانه برائت مي جويند و به همين دليل نيز اجازه حضور در عرصه رقابت انتخاباتي را يافته اند. اصلاح طلبي راديكال و حداكثري؛ يعني آنچه خواسته اكثريت روشنفكران، دانشجويان، روزنامه نگاران، نهادهاي مدني و جنبش هاي اجتماعي جديد به شمار مي رود، همواره مورد نقد اين دو قرار داشته است. اين دو اصلاحات را براي حفظ ساختار نظام مي خواهند و لذا حاضر به عبور از ساختارهاي مانع اصلاحات نخواهند بود. تاكيد هردوي آنها بر حاكميت قانون، حفظ حقوق شهروندي و كرامت انساني نيز شبيه هم است. پس چه چيز ميرحسين و كروبي را متفاوت مي كند؟
دست كم دو ديدگاه يا اگر روشن تر بگوييم دو پروژه در باب نسبت انسان و دين، انديشه دينداران روشن انديش ما را دست خوش تاثيرات خود قرار داده است؛ دين به مثابه برنامه زيستن در جهان خاكي و دين به مثابه راه سعادت اخروي. ديدگاه نخست، دين را موهبت عقل كامل (خداوند) به عقل ناقص (انسان) مي داند، موهبتي پس از آن غضب نخستين كه انسان را به جهان ناسوتي راند، برآمده از حس ترحم نسبت به روحي لطمه ديده كه شير خام خورد و گناه اولين را مرتكب شد. دين به انسان مي گويد كه چگونه در دوره هبوطش، با موقعيت هبوطش سر كند، چگونه روابطش را با سايرين تنظيم كند، تا آن هنگام كه به جهان ديگرش باز خواند و زندگيش در ترازوي قسط به سنجش در آيد. اين سان، دين راهنماي عمل انسان در دنيا است. راهنمايي براي تدبير مناسبات اين دنيايي. مظهر چنين ديدگاهي در باب انسان و دين، دكتر علي شريعتي است.
حاكميت دوگانه يا حاكميت دوسويه؟
«حاكميت دوگانه» تعبيري است كه سعيد حجاريان، يكي از نظريهپردازان اصلاحات دوم خرداد، درباره ماهيت نظام جمهوري اسلامي از منظر مشروعيتيابي بكار برده است. براساس نظر وي زماني كه يك حكومت صاحب دو منشاء براي مشروعيت و توجيه اقتدار خود ميشود، يعني وقتي بخشي از حاكميت از يك منبع و منشاء كسب مشروعيت كرده و بخش ديگر حاكميت از منبع ديگري، پديده حاكميت دوگانه رخ ميدهد. اين پديده متضمن شكل ويژهاي از ترتيب ساختار نظام سياسي به صورت تناظر نهادهاي انتخابي و انتصابي است. براي مثال در جمهوري اسلامي، نهادهاي انتخابي نظير رياستجمهوري، مجلس و شوراها از مردم مشروعيت ميگيرند و نهادهاي انتصابي همچون قوهقضاييه، شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت از ولايت فقيه و به اعتباري از دين مشروعيت مييابند. دو بخش نظام سياسي در قالب نهادهاي متناظر انتخابي و انتصابي آنگاه كه از سوي سوژههاي انساني با ايدئولوژيهاي مختلف تصاحب ميشوند، رو در روي هم قرار ميگيرند و تنش و مخاصمه فيمابين اين دو بخش عملكرد سيستم را مختل ميكند. لذا حجاريان پيشنهاد ميكند كه دوگانگي موجود در حاكميت كاركردي شود. اصلاحات دوم خرداد راهي بود براي كاركردي كردن حاكميت دوگانه از طريق غلبه بخش انتخابي نظام كه بيش از ديگر اركان اراده ملت را بازتاب ميداد. با ناكام ماندن اصلاحات دوم خرداد، گرچه گفته ميشود كه حاكميت يكدست شده، اما مطابق اين نظريه در حالي كه هنوز دوگانگي منابع مشروعيت نظام باقيست، حاكميت همچنان دوگانه قلمداد ميشود. آنچه از رهگذر تسري حاكميت جناح اصولگرا بر نهادهاي انتخابي صورت پذيرفته، همان كاركردي كردن حاكميت دوگانه است، منتها در جهت عكس آن. بدين ترتيب كه اراده بخش انتصابي، استيلاي بيشتري يافته و چالشهاي پيشين و يا محتمل با نهادهاي انتخابي را به نفع خود كنترل ميكند.
اشاره: علي رغم سابقه تقريباَ 100 ساله پيدايش احزاب در ايران، متاسفانه ادبيات حزبي در كشور ما در مرحله جنيني به سر مي برد. آثار و منابع تئوريك در خصوص احزاب (حتي ترجمه ها) كم است و به سختي به تعداد انگشتان يك دست مي رسد. كنش حزبي در ايران غالباَ بدون مباني تئوريك و بدون شناخت مبناي پيدايش اهداف، ساختار و عملكرد حزب جامعه سياسي و براساس آزمون و خطا دنبال مي شود از اين رو تاسيس هر حزب جديد اين بيم را ايجاد مي كند كه تجربه اي ديگر بر تاريخ ناكامي احزاب ايران افزوده خواهد شد. مقاله حاضر با اذعان به اهميت پژوهش هاي نظري در خصوص احزاب، به بازخواني بخشي از آراي جامعه شناس آلماني، ماكس وبر، در اين خصوص مي پردازد كه در رساله (سياست در مقام حرفه) وبر آمده است.
***
حزب، سازماني اختياري متشكل از افرادي است كه جهت كسب قدرت سياسي در جامعه فعاليت مي كنند. خصلت سازماني حزب، اين مكان را فراهم مي كند كه فعالان حزبي، سياست را در مقام حرفه اي مستقل دنبال نمايند.
راست راديكال در نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري موفق شد صريح ترين نماينده خود (محمود احمدي نژاد) را به بالاترين سطح رقابت سياسي در جمهوري اسلامي برساند. اين اتفاق به يمن دلدادگي اقشار اجتماعي دلزده از منازعات فرساينده چپ و راست به گفتمان اخلاقي و عدالت جوي آنها رخ مي داد. اما حركت در مسير رسيدن به به اين مقصد، هشت سال پيش از آن آغاز شده بود؛ دوم خرداد 76؛ زماني كه جناح راست شوك ناشي از شكستي غير منتظره را متحمل شد. شوكي آنقدر سهمگين كه ناطق نوري نامزد راست را بر آن داشت در جمع يارانش سوگند ياد كند كه ديگر نامزد هيچ انتخاباتي نخواهد شد. سه سال طول كشيد تا جناح راست فحواي كلام نامزد خود را دريابد و با او هم سخن شود. در اين مدت پس از شكست هاي متوالي، نهادي انتخابي نماند كه در اختيار جناح راست مانده باشد. راست سردرگم از ناكامي در جلب راي دهندگان در واهمه فردايي نامعلوم ناگهان دست موافقي را ديد كه از آستين اين نيروي جديد به سويش دراز مي شد. از آن پس آن دست را چون تكيه گاهي محكم در دست فشرد، هر چند زماني ديگر آن را چون تكه گداخته يي كنار نهاد.